زندگی رسم خوشایندی نیست...!!!
خاطرات تلخ من...روزهای بی کسی...روزهای بی قراری.......
لاله سرخی نشاندم ياد داری؟ آن پرستو را که پر زد از کنار ما و ما تا بينهايت در پيش بوديم با ديده، به يادت هست؟! ياد داری دست لرزان مرا بر سينه گرمت فشردی گفتی آهسته: - تورا با خود به اوج عشق خواهم برد بر بال محبت من تورا سلطان قلب خويش خواهم کرد اکنون من شده تنهای تنها مانده وا در دست غم ها تو کجائی...؟! شايدم يک خوبتر از من شده سلطان قلبت!!! بی خبر و ناگهانی... شايد آن روز کسی باشد که روزها را خواهد شمرد تا من برگردم... اما...می روم تا ديگر شاهد کوچه های خاطراتم نباشم....تا ديگر دلم رنج نکشد... تا ديگر از صداي دلنشينی مست نشوم و... می روم تا دوباره عاشق نشوم... تا دوباره چشمان زيبايی را نبينم که به بهانه ی دوری از آنها بازهم آه سوزناکی بکشم و... آه... يک روز من هم خواهم رفت... نه تو برمی گردی! چه نگاه دلواپسی دارد اين عشق چه نگاه دلواپسی هر روز از درختان غبارآلود همين خيابان خسته سراغت را می گيرم همين درختان که ديری است ردپای عبور و حضور تو را از ياد برده اند کجائی؟ به کجا رفته ای؟ و تا چندمين روز اين همه سال بی باران بايد به جست و جوی تو باشم دوباره نگاهم می کنند همين درختان خسته صبور و ساکت فقط نگاهم می کنند! به خانه بر می گردم و باز همان لبخند هميشگی به سلامم پاسخ می گويد همان لبخند هميشگی که آن را چون طنين ترانه ای بر تاقچه خانه ام، به يادگار گذاشته ای! رو بروی پنجره می نشينم بی آب و بی آفتاب نه باران می بارد و نه تو بر می گردی! اما تعجب می کنم که پس از اين همه سال بی باران چرا اين گلدان کوچک که در خانه به يادگار گذاشته ای گل را فراموش نمی کند؟! نه نگاهی كه در انتظارت بمانم. واژه ها را هم پيدا نمی كنم. اين دستها هم، ديگر از سرما يخ زده است! كمی دورتر از حضور خيال من و تو، پچ پچ ها را می شنوی؟! مي گويند :اگر نباشی بغضم سبك می شود. آنوقت تنها من می مانم و من. آنوقت ديگر نه فرياد می كنم نه سكوت. آنوقت ديگر پاهايم آبله نمی زند از اين همه دويدن پی ات. می گويند اگر نباشی به هيچ كجای من و اين دنيا بر نمی خورد. آنوقت فقط من می مانم و اين همه شعر كه می دانم در انتظار نگاهم هستند. آنوقت فقط من می مانم و اين همه دلتنگی هايی كه بيقرار ِبودنم می شوند. آنوقت فقط من می مانم و اين همه نگاه كه می دانم برای فردايشان دستهايم را می خواهند. می گويند :اگر نباشی، خنده با نگاهم آشتی می كند! می گويند :اگر نباشی، دوباره به ياد می آورم بهار كی از راه می رسد! می گويند اگر نباشی،... نگاه از من پنهان نكن! آنها می گويند. اما من... هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم، هنوز هم دلم هوای باران دارد و دلتنگی های شبانه. هنوز هم در پی عطر ياس هستم و هق هق نبودنت. هنوز هم دستهايت را می خواهم. و هنوز هم... د... و... س... ت... ... ... اما... باور كن خسته ام …باور کن !!! ديگر تو را تنها آرزوی دلم نمی دانم... ديگر شبها در فراغت غريبانه گريه نمی کنم... ديگر غريبه ی نمی شوم که همه چيزش تو بود و تنها آشنای ديرينه اش صدای تو صدايی که تنها يادگار توست ديگر آرزوهايم را بلند نمی گويم..... ديگر وقتی به آسمان تنهاييم می نگرم از خدای آسمانيم تو را نمی خواهم ديگر اميد ديدارت مرا شاد نمی کند..ديگر قشنگترين حس دنيا زمان با تو بودن نيست..ديگر اين غريبه غريبانه هايش را براي تو نمی سرايد.... می دانی چرا...؟؟؟! چون ديگر من تو را در دنيای احساس نمی خواهم..چون ديگر جز وجودت هيچ چيز مرا آرام نمی کند نه صدايت و نه ديدارت و نه غريبانه هايم...اين فقط وجود توست که عطش عشق مرا سيراب مي کند. آری من تو را می خواهم در دنيايی واقعی .. دور از وهم و خيال و تنهايی...و تنها مرگ است که عشق تو را از وجودم پاک می کند به جون ستاره هامون تو عزيز تر از چشامی هر جا هستي خوب و خوش باش تا ابد بغض صدامی من اگه دوست نداشتم پای غم هات نمی موندم واست اين همه ترانه از ته دل نمی خوندم تقديم به کسی که تنها آشنای اين غريبست.... یک نفر می پرسد... چرا شیشه شکست؟ مادری میگوید...شاید این رفع بلاست! یک نفر زمزمه کرد ...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد،شیشه ی پنجره زود شکست... کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست.. عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن برمی داشت... مرحمی بر دله تنگم می شد... اما امشب دیدم...هیچ کس هیچ نگفت... قصه ام را نشنید...از خودم می پرسم... آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟ دله من سخت شکست اما،هیچ کس نگفت و نپرسید چرا؟!!! کابوس تورا فراموش خواهم کرد ..... حس غریبی داشتم از آن روز سر بر شانه هایم نهادی نگاهی انداختی ..... خندیدی ..... من گریستم ...... فریاد بر آوردی...... سکوت کردم.....! کوله باری از درد ..... خسته از زمانه ..... آدم ها ..... حتی خودت ! به چشمانم خیره شدی ..... چشمکی زدی ....... دیوانه کردی مرا ..... دوباره خندیدی اینبار من نیز خندیدم ...... دستانم را به چشمانت هدیه کردم ..... بوسیدی ..... گریه کردم ..... تو نیز گریستی ........ دقایقی گذشت ...... در آعوش تو آرام گرفتم ...... لحظه ای سکوت میان من و تو غوغایی کرد ....... تا به خود آمدم با هم رفته بودیم ...... نامت را پرسیدم ......از دل ..... از همین آدم ها ...... همه گفتند ...... تنهایی .....! دیگر میدانم که خیلی تنهایم ...... خیلی... من اومدم اما نه با حالی بهتر اومدم که دلتنگی هامو بد بختیا مو بنویسم تا راحت تر بتونم زندگی کنم تا بهتر بتونم باهاش کنار بیام!!! حالم خیلی بده اومدم بگم اگه نمردم و حالم خوب شد بر میگردم مینویسم وگرنه خداحافظ واسه همیشه... احساسه پوچی تمومه وجودمو گرفته!!!پوچ و بی هدف دارم به زندگی ادامه میدم!!! تا کی نمیدونم؟این ترم مشروط نشدم ودوباره برگشتم یه دانشگاه که مثلا درس بخونم به خودم قول دادم درسمو بخونم اما مگه این فکرو خیالا میزاره؟مگه تو میزاری؟ تو که فکرت داره دیوونم میکنه چرا فکرت دست از سرم برنمیداره؟ این روزاشدم یه مرده ی متحرک میرم دانشگاه تا دیر وقت بیرون می مونم بعدم میام خونه! این اون زندگی نبود که من میخواستم و آرزوم بود هیچی اونجوری که باید نیست نه نمیخوام بگم تقصیره کسیه یا سرنوشتم اینه اینو آدمای احمق میگن!!! خودم کردم نباید اینجوری میکردم میدونم خدا داره به حرفای دلم گوش میده میدونم تنهام نمیذاره اما تو دلم غصه جمع شده میترسم از روزیکه سرباز کنه!!! برام دعا کنید محتاجم به دعای همتون!!!! دارم میرم به کجا میخوام برسم؟؟؟ ناگهاني تر از آمدنت، مي روي بي بهانه من مي مانم و باران هاي بي اجازه و قلب عاشقي كه سپاسگزارت مي ماند تا ابد؛ متشكرم كه به من فهماندي كه: چه قدر مي توانم دوست بدارم و عاشق باشم بي توقع! باور كن، بي توقع! امروز تولده وبلاگمه!!! تنها سنگه صبوره غم هامه!!! دوستش دارم چون به حرفام گوش میده اونا رو فراموش نمیکنه!!! امروز وبلاگم ۲ساله شده!!! عزیزم تولدت مبارک!!!
آن غروبی را که من بر گيسوانت
يک روز خواهم رفت...
نه باران می بارد

باور کن... ديگر نه پايی دارم كه پا به پای بودنت بدوم،

![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
خیلی از خدا دور شدم احساس بدی دارم
من به کجا ![]()


| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










